X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زندگی روزمره زنی در آستانه چهل سالگی
تضادهای درونی
بلاگفا
حکایت خودآزاری
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:44 شماره پست: 32

خنده دار است که بگویم دست خودم نیست، مگر میشود آدم کاری را بر خلاف میل باطنی اش با پشتکار تمام انجام دهد و بعد تمام طول روز حالش ضمن به هم خوردن بسیار بد و گرفته هم باشد؟

نه یک جای کار میلنگد، یا واقعا از عذاب دادن خودم لذت میبرم و این شروع یک بیماری حاد روانی ست و یا چون برایم عجیب و جدید است کنجکاوی بسیار زیادم فعلا دارد مرا از این هزارتوی وبلاگی زنان دوم - زنان صیغه ای افتان و خیزان به دنبال خود میکشد. و هر دم غصه ام را زیاد و زیادتر میکند،و از این که نه میتوانم بخوانم و سکوت کنم، سری تکان دهم و فراموش کنم و نه کاری از دستم برمیآید که انجام دهم و این همه حرص و بغض را بر سر تک تکشان خالی کنم احساس درماندگی میکنم. به قول دوستی اینان از شنیدن فحش و نفرین لذت میبرند.

یادم میآید اولین بار از بخش نظرات دوستی که مطلبی در همین مورد نوشته بود و حالا هرچه میگردم پیدایش نمیکنم به وبلاگی رسیدم که زنی مطلقه دارای دو فرزند نویسنده اش بود، و خاطراتی از آخر هفته هایش مینوشت که همسر مرد متاهلی شده بود و خصوصی ترین مسائل زندگی روی یخش را به طرز وقیحی به نام عشق به خورد ملت میداد و چقدر هم به این بی شرمی افتخار میکرد. خاطراتش آزارم میداد اما مو به مو خواندمش، نتیجه اش این شد که تا پایان روز سردرد داشتم و به تمام زنان و مردانی که از کنارم رد میشدند مشکوک بودم.

هنوز درگیر زندگی این یکی بودم که دیگری را پیدا کردم، دختر جوانی که همسر صیغه ای مرد جوانی شده که خود همسر و یک فرزند دارد، رابطه ای که سراسر زشتی و تیرگی ست. از نام پیوند های وبلاگش مشخص بود هم مسلکانش را یافته و چقدر غصه دار شدم وقتی دیدم این همه زن، جوان، تحصیل کرده، باور کنید یکی شان فوق لیسانس داشت و امتحان دکتری داده بود، کتاب خوان، مدعی فرهنگ، مذهبی، شاغل و ... زندگیشان را و زندگی زن دیگری و فرزند دیگری را اینطور به گند کشیده اند. میخواندم و افسوس میخوردم، میخواندم و عصبانیتم لحظه به لحظه اوج میگرفت، میخواندم و حالم از هرچه "او حق من است" "من مال او هستم" بهم میخورد. خودم را جای همسر اول میگذاشتم بی خبراز همه جا چشم باز میکند و میبیند عمرش فنا شده، صبوری اش نادیده گرفته شده، زیباییش، متانتش، معصومیتش همه و همه، هیچ انگاشته شده. چه میکند؟

یا از ترس آبرو سکوت میکند، میسوزد و دم نمیزند که پدر و مادرش را غصه دار نکند،یا از نگاه آلوده جامعه میترسد، سردی و تلخی زندگی با مردی از دست رفته را قبول میکند و روزی هزار بار میمیرد، یا در پیش چشمان کودکش خودسوزی میکند، یا برای به دست آوردن دوباره مردی تلاش و تقلا میکند که چندی ست او را کنار گذاشته، یا چنان میرود که اثری از آثارش نیابند و یا مرد و کس و کارش را در کسری از ثانیه با به اجرا گذاشتن مهریه به فلاکت می اندازد و کاری میکند کارستان.

اما سرنوشت مرد چه میشود؟ با دومین زنش تا آخر عمر میماند؟ آن زن تاریخ مصرفش کی تمام میشود؟ کشش جنسی ای که به اشتباه عشق نامیده شده تا کی ادامه دارد؟ آن فرزند گناهش چیست که باید ننگ بدنامی پدری را به دوش بکشد که قبل از بچه دار شدن حتی یک بار به این فکر نکرده که به دنیا آوردن یک انسان یعنی چه و چقدر با تخم گذاری ماکیان فرق دارد.

آه لعنت به این نیروی شری که در وجودمان نهادی. لعنت به این پلیدی که هوای تنفسمان را مسموم کرده سیاه کرده. لعنت به فقر، به زیاده خواهی، لعنت به طرز تفکری که در زمان قدیم از آن بعنوان دوتا شدن تنبان یاد میشد، لعنت به ثروتی که قبل از شعور و انسانیت به زندگی آدم ها وارد شده، لعنت به موجود دوپای شهوت پرستی که نام انسان و عشق و پدر و مادر را به خود چسبانده و آلوده کرده.


- نظرات (0)
شنبه 13 مهر 1392 - 11:44 - نازنین